خاطره ی قشنگ
فرشته ی قشنگم.
٨ شهریور ١٣٩٠ دقیقا ١ سال پیش مثل امروز رفتم دکتر و تاریخ زایمانمو برام مشخص کرد.خانم دکتر ابراهیمی که از همین جا ازشون تشکر میکنم تاریخ و برام ٢٨ شهریور ٩٠ مشخص کرد. وای چه روزایی بود. چقدر دیر میگذشت. هر روز لحظه شماری میکردم تا تو فرشته ی قشنگمو تو بغلم بگیرم.
الان خدارو صد هزار بار شاکرم که تو رو به من داده. و من رو لایق مادر شدن. پارسال به همین مناسبت که فقط ٢٠ روز مونده تا لحظه ی دیدار رفتیم با بابایی کیک گرفتیم و رفتیم پیش مامان منیر و بابا فریدون. چقدر دلم تنگ شده برای اون روزا. برای تکونات. سکسکه کردنات. قلمبه شدنت. تا یکم تکونات کم میشد میمردم و زنده میشدم . اما الان پیشمی. همیشه همیشه. خیلی میخوامت عزیزم. الانم مثل پارسال دقیقا ٢٠ روز مونده تا ا سالگیت.پسر نازنینم فردا داریم میریم شمال پیش مامان شمسی و بابا حسن. اونجا میخوایم برات یه تولد کوچولو و یه دندونی بگیریم. اخه مرواریدات که در اومد پیش اونا نبودیم.امیدوارم بهت خوش بگذره گلم. اما از الان غصم شده برای واکسنت.خدا کنه اذیت نشی. آخه مادر من طاقت مریض شدن و ناراحتی تو رو ندارم. اما چاره نیست باید واکسنو بزنیم. ایشالا که اصلا اذیت نمیشه.
عشقمی کوچولوی نازم.


خاطره ی قشنگ
